تبلیغات
اینجا قلب من است - نامه ای به خدا


اینجا قلب من است

میخواهمت....این خلاصه ی تمام حرفهای من است..

خدا جون سلام

اجازه هست باهات حرف بزنم

آخه از همه ی بنده هات بریدم و به تو پناه آوردم

اینقدر توی دلم حرف هست که دارم خفه میشم

خدایا این مدت خیلی التماست کردم ولی هیچ تغییری تو زندگیم بوجود نیاوردی،طوریکه احساس میکنم اصلا منو نمیشناسی

من همون بنده ای هستم که وقتی داشتی منو می آفریدی به فرشته ای که کنارت بود دستور دادی که توی سرنوشت من غم و غصه رو بنویسه،اونم درست تو اوج جوونیم

ناشکرت نیستم...خیلی نعمت ها رو بهم دادی..بهترین پدرومادر که روزی هزار بار ستایششون میکنم..

اما دلم....حال دلمو خوب ننوشتی...

یهو چنان غرق غمم کردی که بعضی وقتا چشممو رو همه ی داشته هام میبندم و آرزوی مرگ میکنم

شکایت من همون شکایت همیشگیه..از یه مخاطب خاص....شاید حوصله شنیدنشو نداشته باشی

آخه زیاااااااااااااد در مورد همون یه نفر باهات حرف زدم....چه وقت نماز،چه وقت خواب...زیااااد ازش گله کردم...

پس منو ببخش بخاطر تکراری بودن گلایه هام....راستی قربونت برم خدا،منو ببخش اگه یه جاهایی از حرفام صدامو روت بلند کردم

وقتی پای محمدرضا توی قلبم باز شد هیچوقت فکرشو نمیکردم تنهام بذاره

آخه به جمله ی "دل به دل راه داره" خیلی اعتقاد داشتم..

خدایا خیلی روزای سختی دارم..هرشب به خودم و خودت قول میدم که دیگه بهش اس ندم،ولش کنم 

چون میدونم اون بی من راحته و به قول خودش با من هیچه..

ولی دلمه..حرف حالیش نیست..دلم به عقلم زوره...صبح که میشه میزنه زیر قولش

شبو روزای غمگینی رو سپری میکنم...خیلی سختمه که از صبح تا وقت خواب ابراز شادمانی کنم تا کسی دردمو نفهمه ولی شب ساعتها برای درده دلم بی صدا گریه کنم

خودت خوب میدونی که چه طاقتی داره ازم میره...شاید تقصیر خودمه...

همون موقع که فهمیدم محمدرضا دلش پیش صمیمیترین دوستمه باید ولش میکردم،نه اینکه حس کنم حتمأ دوستم داره که

بخاطر من دوره اونو خط کشیده و ببخشم

همون موقع که محمدرضا بهم گفت میخواد با دختری که پدرمادرش براش درنظر دارن ازدواج کنه باید ولش میکردم

نه اینکه بیفتم به التماسو دعا کردن که به من برگرده

بیچاره محمدرضا......چه تلاشی میکرد که من تو زندگیش نباشم..چقدر بهانه و دروغ.......

و من چه مظلومانه و احمقانه التماس میکنم که بذاره کنارش باشم...

خدایا من اونو از دست دادم.اینکه بعضی وقتا بهش اس میدم و اون اکثرأ جوابمو نمیده واسه تسکین خودمه..ولی اون دوای دردم نمیشه

وقتی با خودم خلوت میکنم و همون خاطرات اندکشو مرور میکنم فقط یه سوال تو ذهنم میاد و دیوونم میکنه

اینکه یعنی من لایقش نبوددم که پسم زد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تنها فشاری که این سواله بی جواب رو من میاره اینه که باعث میشه اشک به چشمام بشینه

ولی چشمای من اینقدر این اشکا رو تجربه کرده که شمارشش از دست رفته

خدایا............میدونی چرا اینقدر عذاب میکشم؟؟

چون محمدرضا خیلی جاها که باید هوامو میداشت،نداشت..خیلی جاها که باید بود ،نبود...

ولی من بیشتر از این میسوزم که اون میتونست باشه،بمونه،بخواد...ولی نخواست و تنهام گذاشت...

خدایا یادته یروز بهم گفت: دستت برام رو شده، تو یه دروغگویی...دوست داشتنو عشقت دروغه،مثل اشکات و گریه هات که مطمءنم همش دروغه

وای خدایا الآن که یاده این حرفش افتادم اشک نمیذاره متنو بنویسم..خدایا تو شاهدی..خودت شاهد بودی و هستی که دروغ نبود و نیست

قربون بی انصافیاش برم که بیش از بیست تا اس میدادم تا فقط حالشو بهم بگه..آخرش با هزارتا خواهش و قسم یک کلمه میگفت :خوبم،لطفأ پیام نده

وقتی آدما به آخره خط برسن و یه چیزی رو بخوان درخواستشون تبدیل میشه به خواهش یا به معنیه دیگه التماس

ولی منه بیچاره واسه یه جواب اس دادن بارها التماسش میکردم..

کاری بامن کرد که یه درخواست ساده برای من تبدیل به التماس میشد...خدایا...این انصاف نبود،مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هم زمان با رفتنش و پس زده شدنم با چشمای خودم دیدم که خیلی چیزامو از دست دادم....

زندگیم...شور و ذوقم...دوستام...شادیام...غرورم...خنده هام و خیلی چیزای دیگه....

خدایا خودت شاهد همه اینا بودی و هستی...

با همه ی بی انصافیاش و بدیهاش ذره ای از احساسم بهش کم نشده...حتی بیشتر از قبل دلم براش پر میکشه

خدایا من محمدرضامو میخوام..........میخوامش

تو رو به بزرگیت قسم یه کاری کن آروم بگیرم

فقط یذره توجه....التماست میکنم

پایان


نوشته شده در جمعه 14 تیر 1392 | ساعت 14:48 | توسط f |نظرات















قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت